خبر آنقدر تلخ بود که آدم نمی تواند کلمه ای را برای ابراز تاسف و تاثر از این امر پیدا کند.
عصر روز چهارشنبه بیستم دی ماه ۱۴۰۲ مادری با تعطیل شدن مدرسه دست دختر شش ساله اش را گرفته و به سمت خانه می رود، یک باره دو نفر از همشهریان ایلامی که بخاطر بوق زدن ماشین یا سد معبری دعوایشان می شود، یکی از آنها تفنگ پرانش را از صندوق عقب بیرون می آورد، دیگری را هدف قرار می دهد اما تیرش صورت نحیف و نازنین دختر بچه معصوم را قرار می دهد و پس از انتقال به بیمارستان امام خمینی شهر ایلام و علی رغم تلاش کادر درمان، روح عزیزش آسمانی می شود.
این سطح از خشونت را چگونه تعریف کنیم و در کجای ادبیات ما جایش دهیم که بخاطر اشتباهی در رانندگی، بر روی همشهریت آتش کنی ؟
چرا آقایان تصمیم گیر نمی خواهند بپذیرند که نشاط اجتماعی ، رابطه معنا داری با شادی دارد و نبود آن در جامعه موجب افسردگی و سپس خشونت می گردد.
چرا فضا برای ایجاد کنسرت های خیابانی باز نمی شود؟ چرا دستگاههای متولی امر فرهنگ که در سالیان اخیر هزاران میلیارد تومان بودجه این ملت را برده اند پاسخ نمی دهند که این بودجه ها کجا حیف و میل شده و اساسا کارویژه آنها برای ایجاد شور و نشاط در جامعه چیست؟
راستی من چقدر ساده ام ، وقتی برخی دستگاهها تحمل شنیدن دوزله پیرمرد ۷۰ ساله ای در میدان سعدی را ندارند ما انتظار داریم فردا گروه کامکارها یا بهنام بانی را دعوت کنند ایلام؟ آنها که تحمل شنیدن هوره صید قلی و مرحوم علی نظر را هم ندارند.
در یادداشتی های قبلی هم نوشتم، اقتصاد حنجره این مردم را فشرده است، قشر ضعیف که هیچ، قشر متوسط هم توان خرید گوشت۶۰۰هزار تومانی را ندارد، حداقل بستر کارهای شادی آفرین و کنسرت ها را فراهم کنیم تا کمی حتی به اندازه سر سوزنی هم شده از خشونت و عصبیت این ملت را کاهش دهیم باز جای شکرش باقی است.
این قلم باور دارد که ناهنجاری اجتماعی و خشونت در ایلام که اکثریت آن نشات از سیاست گذاری غلط مدیران ملی و استانی در حوزه اقتصادی است به حدی رسیده است که برخی مدیران متولی امور فرهنگی، اقتصادی و اجتماعی صورتشان را بپوشانند چرا که نگاه کردن در چشم مردم و گزارش دادن به آنها در حالیکه فرزند یک خانواده را به راحتی آب خوردنی در خیابان های شهر ایلام می کشند جرات می خواهد.












